نورانورا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

حسی به رنگ آسمان

سیسمونی دخمل خاله!

1390/4/4 23:19
نویسنده : مانيا
2,965 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق مامان... عسل مامان...

خوبی گل قشنگم؟ اون تو جات خوبه؟ باهات حرف میزنم صدامو می شنوی؟؟

وای مامانی بذار یه چیز بهت بگم. پریروز مامان بزرگت عصری بهم زنگ زد و گفت ما داریم می ریم واسه خاله کوچیکه ات سیسمونی بخریم. واسه دخمل خاله کوچولوت که زودتر از تو بدنیا می آد. گفتش که میان دنبالم منم باهاشون برم. رفتیم خرید سیسمونی... وای مامانی... اینقده وسایل دخمل خاله ات خوشگلهههه که نگو. از پریشب تا حالا دیونه شدم که بفهمم تو پسملی یا دخمل! تا قبلش خیلی عجله نداشتمااا... اما این وسایل نی نی... وای... خدا... اینقد ذوق کردم براشون که نگو... واسه دخمل خاله ات ست کالسکه و کریر و ساک و روروئک فیروزه ای خریدیم. خیلی خوشگلههه.

وای مامانی لباساش اینقده نازه که... عاشقشون شدم. هی قزبون صدقه اشون می رفتم! من و بابایی شب خونه مامان بزرگ خوابیدیم و فرداش هم موندیم. من هر نیم ساعت به نیم ساعت می رفتم سر وسایل نی نی درشون می آوردم. نگاشون می کردم دوباره می زاشتم سر جاش! مامان بزرگ و خاله و دایی کلی بهم خندیدن. میگفتن مثل بچه ها می مونی! آخر شب هم که می خواستیم برگردیم به مامانم می گفم من چه جوری از اینا جدا بشم!!!

مامانی تو کی بزرگ می شی تو دلم واسه توام از این وسیله خوشگلا بخرم؟؟؟ ولی فکر کنم توخرید سیسمونی من باید جلوی باباییت رو حسابی بگیرم. چون اینجوری که بوش می یاد می خواد کل بازارو برات بخره!!! بهش می گفتم ما کریر نخریدیم هم نخریدیم! چون ماشین نداریم. به دردمون نمی خوره زیاد! میگفت: نه خیر! یعنی چی؟ باید بخریم! می ریم ماشین هم می خریم!!! صندلی ماشین هم واسه بچه مون می خریم! فکر کن! این حرفو باباییت داره می زنه که از ماشین بدش می یاد ها! حرف ماشین می آد وسط بلا نسبت کهیر می زنه!!! حالا واسه خاطر تو... خدا بخیر کنه. فکر کنم این بابایی آخرسر لوست کنه!!

مامانی واسه روزی که بفهمم تو چی هستی دارم لحظه شماری می کنم! شاید خدا خواست و تا دو هفته دیگه فهمیدم! اگر نه یک ماه دیگه باید صبر کنم!

راستیییییی خوشگلم تو امروز با محاسبه خانوم دکترا 3 ماهت تموم شد. یعنی 12 هفته تمام. داریم می ریم هفته 13. فردا هم می خوام برم یک دکتر جدید. تا حالا پیشش نرفتم. ببینیم این یکی راجع به آزمایش دادن چی می گه.

وای چقدر حرف زدم مامان! فعلا این دفعه بسه. به بابایی هم گفتم اینجا برات چیز بنویسه...

میوه دلم مامان خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت داره...

 

پی نوشت: راستی یادم رفت بگم! من واسه روز پدر از طرف تو یه نامه نوشتم واسه بابایی مهربون. خودم که سر نوشتنش گریه کردم. بابایی هم فکر کنم موقع خوندن گریه اش گرفت! خلاصه نامه خوبی شد. بابایی برات نگهش می داره بعدا می خونیش!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)